جلسه ی محاکمه
قاضی:عقل
متهم:عشق
عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود
یعنی فراموشی!
قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:
آهای چشم مگر تو نبودی که در آرزوی دیدنش بودی
و تو ای گوش که همیشه آرزوی شنیدن صدایش را داشتی
و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید
حالا چرا این چنین با او مخالفید؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند
متهم:عشق
عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود
یعنی فراموشی!
قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع کرد به طرفداری از عشق:
آهای چشم مگر تو نبودی که در آرزوی دیدنش بودی
و تو ای گوش که همیشه آرزوی شنیدن صدایش را داشتی
و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید
حالا چرا این چنین با او مخالفید؟
همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه ی اعتراض جلسه را ترک کردند
ولی من متحیرم که با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟!
قلب نالید؛که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود
و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند
و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم
پس همیشه از او حمایت خواهم کرد...
+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت17:35توسط محمد |


