گل پونه ها
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم ...
وقت سحر شد .
خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد
من مانده ام تنهاي تنها
من ماندم تنها ميان سيل غمها ...
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم
وقت جدايي ها گذشته ...
مي خواهم اكنون تا سحرگاهان بخوانم
افسرده ام ، ديوانه ام ، آزرده جانم
برخاك سروتيره اي پاشيده شبنم
من ديده برراه شمادارم كه شايد
سربركشيداز خاكهاي تيره غم...
گل پونه ها گل پونه ها چشم انتظارم ...
گل پونه ها گل پونه ها غم ها مراكشت
گل پونه ها آزار آدمها مراكشت .
گل پونه ها نامهرباني آتشم زد
گل پونه ها بي هم زباني آتشم زد
گل پونه ها درباده ها مستي نمانده
جز اشك غم در ساغر هستي نمانده ...
+نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت21:0توسط محمد |


